زنی که صندلی جلوی ماشین نشسته بود گفت من سر میدان نمی توانم چیزی بخرم فروشنده ها شعبده بازی می کنند.
پرسیدم مگر چه کار می کنند؟
گفت هرجور دست این ها را نگاه بکنی می ای خونه چند تا ...
مرد آهنگر گفت از الان تا آخر خرداد ماه سال دیگه وقتم پره، همینجوری نوبت سربندی دادم به مردم. راننده گفت خدا بازارت را گرم کنه، تو که همش می نالیدی، می گفتی آهنگری دیگه نانی نداره.
آهنگر گفت نه خدا را ...
مرد میانسالی که صندلی جلوی ماشین نشسته بود پرسید پُل رودباری تمام شد؟راننده گفت نه،باهنر و حمیدیان تمام شده، رودباری خیلی کار داره.مرد گفت خلاصه بعد از چندین سال توی رشت چند تا پل ساخته شد.
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی *- ...
راننده گفت آزمایشگاه مگه دبه می ده؟
مرد گفت به من هم اولین بار است که دبه داده، قبلا می رفتم آزمایش خون و ادرار می دادم و برمی گشتماختصاصی کلانشهر: رضا حقی *- ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است ...
پشت چراغ قرمز که ایستادیم، خانمی بچه بغل به طرف راننده آمد، گفت خدا خیرتان بدهد یه کمکی بکنید.راننده ۵ تومن به او داد. خانمی که عقب ماشین نشسته بود ۱۰ تومن به راننده داد و گفت این را لطفاً ...
مرد در حالی که پیاده می شد به راننده گفت همان بهتر من سال یکی دو بار می آم رشت، این ها را کمتر می بینم، اعصابم مثل شما زیاد خُرد نمی شه
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی *- ماشین نگاره» عنوان سلسله ...
زن میانسال در حالی که با تلفن صحبت می کرد گفت: می دونی یک مشکل خیلی بزرگ هم پیش اومده، امروز رفتم خونه شما به گربه تون غذا بدم، دیدم گربه کنار تخت مادرت هست تا منو دید رفت بالای ...
راننده نگاهی به من کرد و گفت از بچگی عشق ماشین داشتم، پدرم هم راننده این خط بود. بنز ۱۹۰ داشت. گاراژ جفرودی اول شریعتی نزدیک میدان شهرداری رشت.اختصاصی کلانشهر: رضا حقی *- ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در ...
راننده گفت موقعی که ما کوچک بودیم هرچی پدر و مادر مان می گفتند، می گفتیم چشم. الان هم که خودمان پدر شدیم هرچی بچه هایمان می گن، می گیم چشم. دختر گفت اینکه خوبه، شما همیشه حرف آخر را ...
مجید گفت پس این دفعه با هدف گرفتن بصره میریم، آره؟امیر گفت اگه خدا قبول بکنه.رو کرد به من گفت شنیدم عکسی از پالایشگاه بصره گرفتی؟
گفتم آره، هنوز چاپ نشده
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی *- ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است ...
مردی که سوار تاکسی شده بود گفت: من ساکن رشت هستم، ولی آنجا شش هزار متر بیجار دارم. مادرم در روستا زندگی می کند
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و ...
خانم جوان گفت همین نان و برنجی که اکثراً می خوریم، چون مصرف گوشت و مرغ و ماهی به علت گران بودن کمتر است مردم بیشتر نان و برنج که ارزان تر است می خورند که یکی از علت های ...
مرد جوان رو به راننده کرد و گفت توی رشت همه اینجوری اسم خیابون ها رو می گن؟راننده پرسید چطوری می گن مگه؟مرد جوان گفت عوض اینکه بگن سر تختی، می گویند دهنه تختی. درست نیست. دهنه تختی چیه آخه.
اختصاصی ...
راننده مرد جوانی بود. داد می زد رشت، رشت،دو نفر. کمی از ماشین دور شد و به طرف میدان آزادی تهران رفت و همچنان با صدای رشت دو نفر به دنبال مسافر چشم می چرخاند
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» ...
راننده گفت تو کل فامیل ما هیچ بچه کوچکی دیده نمی شه حالا دولت هی وام بده ببینم چی می شه
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر هفته ...
زن در حالی که تلفنش را داخل کیفش می گذاشت گفت از دست این بچه ها، گفتیم این یکی را شوهر دادیم رفت یه خورده راحت بشیم، آنوقت تو خونه اش موش دیده، می گه بیا موشو بگیر. راننده با ...
پرسیدم هزینه عمل قلب مگه چقدر می شه؟گفت ۴۵۰ تا ۵۵۰ میلیون تومان.خواهرم گفت قرارداد با بیمه داره؟راننده گفت بیمارستان با بیمه قرارداد نداره. اول پول می گیرد بعد عمل می کند و فاکتور می دهند
اختصاصی کلانشهر:رضا حقی*- «ماشین ...
مرد گفت ۳۰ میلیون تومان فاکتور دندان مصنوعی داشتم و رفتم مقداری از پولش را از بیمه تکمیلی بگیرم که گفتند دندانت را در بیاور و جلوی دهانت بگیر و یک عکس بگیر بعد دندانت را داخل دهانت بگذار و با ...
از راننده پرسیدم شما ماه عسل کجا رفتی؟ راننده با خنده گفت ما رفتیم «دانای علی» رشت را دور زدیم برگشتیم خانه خودمان...اختصاصی کلانشهر:رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر ...
راننده رو به شاگردش گفت رسیدیم کرج دادی بزن،مسافران بیدار شن، هر کس خواست کرج پیاده بشهاختصاصی کلانشهر: رضا حقی*- «ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) می گذرد و چهارشنبه هر هفته در کلانشهر منتشر می شود. (بیشتر ...
نوجوان که به مقصد میدان توشیبای رشت سوار تاکسی شده بود گفت: مگه کنار جاده سیگار ریخته بود؟ راننده گفت بعضی از راننده ها و مسافرها سیگار را تا آخر نمی کشیدند مثل تو که الان نصفه سیگار را انداختی ...
مجید داد زد مرغ؟ بعد همدیگر را نگاه کردیم. ناصر گفت نه برادر، ما این شام را نمی خواهیم مال خودتون. مرد با تعجب گفت واسه مرغ که همه سر و دست می شکنند بعد شما مرغ نمی خورید؟
اختصاصی کلانشهر: ...
پیرمرد که صندلی جلوی تاکسی نشسته بود تا به «دارسازی» رشت برود گفت: نسبت به پارسال کود و سَم را گران تر خریدیم، پول آب بیجار را گران تر دادیم، کارگر و تراکتور هم گرانتر شده، اجناس گرانتر شده، ولی ...
خانمی که صندلی جلوی تاکسی نشسته بود با اشاره به چادرهای مسافرانی که در تعطیلات به رشت سفر کرده اند گفت احتمالاً می خواستند به کوه یا دریا بروند دیگر شب شده، رسیدند اینجا خسته شدند همین جا خوابیدند.اختصاصی کلانشهر: ...
پرسیدم یعنی توی همه پادگان ها نماز خواندن اجباریه؟ جوان گفت نه بستگی به مدیریت پادگان داره بعضی از دوستان پادگان های دیگه بودند، نماز اجباری نبود
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی * -ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل ...
مرد میانسالی که در صندلی عقب ماشین نشسته بود گفت سبزه میدان، محدوده ای که بین دو تا مسجد هست، همیشه چاه کَن ها هستند. می خواهی برای خانه ات چاه بکنی ؟
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی * -ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی ...
پیرمرد گفت حالا چطور می خواهی هر دوتا وام را تسویه کنی؟زن گفت چند روز دیگر برنج بیجار امسال را درو می کنم و می فروشم و تسویه می کنم. پیرمرد گفت باز شما بیجار داری من چه کار بکنم؟
اختصاصی ...
راننده گفت پارسال زیر پل گاز یک لحظه حواسم نبود به پای یک جوان حدوداً ۱۷_ ۱۸ ساله زدم. دیدم چیزی نشده پیاده نشدم. جوان به طرف من آمد گفت: داداش حداقل پیاده می شدی ببینی چیزی شده یا نه
اختصاصی ...
دکتر گفت دیروز نبودم، من سه روز در هفته درمانگاه رشتیان هستم، سه روز دیگه به درمانگاه خیابان لاهیجان می روم. راننده گفت دندانم را می خواستم بکشم دیدم نیستید رفتم تامین اجتماعی کشیدم
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشین نگاره» عنوان سلسله ...
دختری که بغل دست خانم نشسته بود به کتف او زد و گفت بفرمایید یاد بگیرید اینقدر به همه چیز اصرار نکنید. خانم در حالی که پیاده می شد به راننده تاکسی گفت خدا به من و خانمت صبر بده ...
راننده تاکسی گفت ما که صبح تا غروب با مردم سر و کله می زنیم همه دارن می نالند چه جوری دارن زندگی راه می برند خدا عالم است.اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشین نگاره» عنوان سلسله مطالبی است که در اتومبیل (ماشین) ...
گفتم خلاصه مناظرات انتخاباتی خوب تاثیر گذاشته روی شماها. راننده گفت نه بابا، این بنده های خدا جوری حرف می زنند انگار از کشورهای دیگه اینجا آمدند. باید یکی حرف های این ها رو برای ما ترجمه کنه.
اختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشین ...
جوانی که کنار من نشسته بود گفت اینا اول که می خوان بیان می گن من این کارو می کنم اون کارو می کنم، یکی می خواد سالی چند میلیون خونه برای مردم بسازه، یکی می خواد طلا بده، یکی ...
گفتم فکر کنم یک علت دوست داشتن نوه ها از طرف مادربزرگ و پدربزرگها اینه که گرفتاری بچه مال پدر و مادر است شیرین کاریش برای پدربزرگ و مادربزرگ. خانم سالمند گفت گرفتاریش چیه؟ گفتم مریضیش، شیر خشک، پوشک و ...
راننده در حالی که قبل از پُل چمارسرای رشت ترمز می کرد، اسکناس ها را به طرف مرد جوان گرفت و گفت اصلاً کرایه نمی خواهم برو به سلامت.
مرد جوان گفت کمه، می خوای باز هم بدهم.
راننده گفت اعصابم را ...
راننده گفت چون راه خیلی باریک بود بوق زدم که کنار بایستد تا بتوانم با ماشین رد شوم. در حالی که سطل آب دستش بود و جارو را در هوا تکان می داد، گفت پولدارها را اگر کار نداشته باشید ...
مرد گفت خانه ما ویلایی است. با زنم مهمانی رفته بودیم، آخر شب برگشتیم وقتی در خانه را باز کردم، خانم من اول رفت داخل و مات و مبهوت مانده بود و هیچ حرکتی نمی کرد.
خشکش زده بود. من بد ...
زن گفت الان چند ماهه یک خواستگار براش اومده. پدرش رضایت نمی ده. راننده گفت چرا؟ زن گفت میخواد منو بچزونه و یک پولی هم تلکه بکنه.
میگه داماد باید یک میلیارد پول شیر بها بهش بده تا رضایت بده. راننده ...
مرد مسافر نگاهی کرد و گفت بازار رشت و خانه میرزاکوچک هر دو طرفِ راست هستند؟ راننده گفت نه آقا جان، بعد با دست مسیر مستقیم را نشان داد و گفت راست میروی بازار این طرف و با دست سمت ...
پرتقال درشتی دستش بود من واسه اینکه از دستش قاب بزنم گفتم اینو می گی؟ همزمان دو نفر دستهامان روی پرتقال بود، صدای انفجار آمد، بمب خوشهای زده بودند و ما سرمان را خم کردیم و نشستیماختصاصی کلانشهر: رضا حقی*-«ماشیننگاره» عنوان ...